اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ

عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ

وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ


اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ

وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ

وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ

وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ



فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

133000001330000013300000



تاريخ : دوشنبه 7 آذر1390 | 4:38 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
تاريخ : چهارشنبه 6 مهر1390 | 4:43 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |

 

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت : بازی. به نوجوانی

گفتند : عشق چیست؟ گفت : رفیق بازی. به جوانی

 گفتند : عشق چیست؟ گفت : پول و ثروت.

به پیرمردی گفتند : عشق چیست؟

 گفت :عمر. به عاشقی گفتند : عشق چیست؟

 چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست

 



تاريخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت1393 | 1:39 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
فرصت كم است!
مگر عمر آدمى چند هزار سال است؟!
چه زود هم مى‌گذرد
مثل صفحات كتابى كه باد آن را ورق مى‌زند،
آن‌هم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد …



تاريخ : سه شنبه 23 اردیبهشت1393 | 9:20 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
خدایا، چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند، 
عظمت عشق تو را نمی شناسم. 
فقط میدانم که معبود این دل خسته هستی 
و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد



تاريخ : سه شنبه 23 اردیبهشت1393 | 9:17 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
زنـــــــــــدگی عمــــــــــل کردن است.
این شکر نیست که چای را شیرین می کند
بلکه حرکت قاشق چای خوری باعث شیرینی می شود



تاريخ : چهارشنبه 13 آذر1392 | 11:44 قبل از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |

احساس و حرفتان بعد از 90 سال زندگي را بيان نماييد.



تاريخ : دوشنبه 7 مرداد1392 | 12:43 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
بـدتـریـن نـوع کـلافـه گـی
ایـن اسـت کـه دیـر شـده
و نمی دانـی خـودت را کـجـا گـذاشتـه ای
تـوی کـدام خـاطـره ...
پـشـت کـدام دلـتنگـی ؟



تاريخ : دوشنبه 7 مرداد1392 | 12:30 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
امشب رحمت دوست جاریست،

مانند رود، نه! مانند باران،

اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا محتاج دعاست،

اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید

موضوعات مرتبط: نوشته

تاريخ : دوشنبه 7 مرداد1392 | 12:23 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |

چه کلمه ی مظلومی ست

" قسمت "

که،تمام تقصیرهای ما را

گردن می گیرد ...!



تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد1392 | 1:17 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |


عشق زاییده تنهایی است…. و تنهایی نیز زاییده عشق است…
تنهایی بدین معنا نیست که یک فرد بیکس باشد …. کسی در پیرامونش نباشد!
اگر کسی پیوندی ، کششی ، انتظاری و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد تنها نیست!
برعکس کسی که چنین چنین اتصالی را در درونش احساس میکند…
و بعد احساس میکند که از او جدا افتاده ، بریده شده و تنها مانده است ؛
در انبوه جمعیت نیز تنهاست ……



تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد1392 | 1:16 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |



بیـــا بـ ـ ـگو

که دیگـر به دیدنـ ـ ـم نمـی آیی ...

شـ ـ ـاید اَشکــی نشـسـت

گوشـهء چشـ ـ ـم هایی که

به این " دَر" خُشـ ـ ــک شده اند !



تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد1392 | 12:39 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |

http://s4.picofile.com/file/7854530535/Elnaz_Kamoone_Group_2_.jpg



تاريخ : چهارشنبه 2 مرداد1392 | 12:16 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
از فردا ی روشن، كه بوی تو در آن نپیچیده است سخت بیزارم من از لبخند آفتاب، روی تن تب دار آسمان سخت می ترسم! از ابتدای باران هم می دانستم صدای تو نزد من تنها امانت آهنگین است یكی از همین روزها باید می سپردمش به باد! من كه خنده ی دلم را در هیچ آیینه ای، تماشا نكرده ام دیگر سجاده این دل را برای هیچ دعایی پهن نخواهم كرد!!!

تاريخ : پنجشنبه 23 خرداد1392 | 6:46 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.


موضوعات مرتبط: داستان

تاريخ : سه شنبه 24 بهمن1391 | 5:37 بعد از ظهر | نویسنده : . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.