|
♥$♥هــرجـای دنـیـایــی دلــم اونجاسـت♥$♥
(......به (+)علاوه خـــــــــــــدا بودن = منهای(-) تـــــــــمام مشکلات داشتن .....)
| ||
|
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ
وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 4:38 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
موضوعات مرتبط: داستان [ سه شنبه 24 بهمن1391 ] [ 5:37 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
چهار اصل پیشرفت: مردانگی، عدالت، شرم و عشق است.
کار کنیم، زحمت بکشیم، از سرمایه چیزی کم نداریم.
انجام وظیفه، لازمه جهش بسوی پیشرفت است.
ایران، جزیره هوش و ذکاوت است.
شخصیت یک ملت را، ادبای آن ملت می سازند
با بچه ها، با اطمینان رفتار کنید تا قابل اطمینان بار بیایند، و قابل اطمینان شوند.
باید جوانان، حفظ سازمان را، آموزش داد. حفظ سنن اعتقادی، ملی و نبوغ نژادی، واجب است.
نظامی که، دارای سازمان باشد، چارچوبی استوار دارد. موضوعات مرتبط: نوشته [ چهارشنبه 27 دی1391 ] [ 2:18 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
دستـخط و ارتـباط با شخصیـت انـسان
موضوعات مرتبط: نوشته [ پنجشنبه 21 دی1391 ] [ 6:37 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
[ پنجشنبه 14 دی1391 ] [ 4:3 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
موضوعات مرتبط: نوشته [ پنجشنبه 14 دی1391 ] [ 3:43 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
• خوشبختی یعنی بدست آوردن یک زندگی و تقسیم آن با دیگران! • برای زندگی کردن دو راه وجود دارد. یکی اینکه گویی هیچ معجزه ای وجود ندارد و دیگری اینکه گویی همه چیز یک معجزه است. • اگر میدانستید که افکارتان چقدر قدرتمند است، هیچگاه حتی برای یک بار دیگر هم منفی فکر نمی کردید! • در یک رابطه بودن به معنای بوسیدن، قرار گذاشتن یا در دسترس بودن نیست. به معنای بودن با کسی است که شما را به گونه ای خوشحال کند که هیچ کس دیگری نتواند! • فقط کسانی را در زندگیتان نیاز دارید که در زندگیشان نیازمند شما باشند. • یک پسر میداند چیزی را که میخواهد چگونه بدست آورد و یک مرد میداند چیزی را که بدست آورده چگونه نگه دارد. • ممکن است شاهزاده ام را پیدا کنم اما پـــدرم همیشه پادشاه من خواهد ماند! • هیچگاه نمی توانید یک اشتباه را دو بار مرتکب شوید چرا که بار دوم دیگر آن یک اشتباه نیست بلکه یک "انتخاب" است. • به خودتان اجازه ندهید توسط این سه چیز تحت کنترل درآیید: گذشته تان، مردم و پول. • ذهن فراموش می کند اما دل همیشه بخاطرش می ماند. • هرگز برای کسی که شما را می آزارد گریه نکنید... در عوض لبخند بزنید و به او بگویید، ممنون بخاطر اینکه به من فرصتی دادی تا کسی بهتر از تو را پیدا کنم! • همیشه دنبال افرادی که کمترین اهمیت را در زندگی به ما می دهند می دویم. چرا به این کار پایان ندهیم و اطرافمان را نگاه نکنیم تا ببینیم چه کسانی دنبال ما می دوند؟ • همه افراد به عنوان یک انسان قابل احترامند اما از هیچکس نباید بت ساخته شود. • اگر کسی را ترک می کنید لااقل به وی علتش را توضیح دهید؛ چون اینکه ببیند لایق یک توضیح ساده هم نبوده، دردناک تر از خود ترک شدن است. • کسانی که زندگی خود را وقف بدست آورن منافع مادی و ثروت کرده اند به شما خواهند گفت که احساس خوشبختی را در اموال خود نمی یابند. خوشبختی هرگز انعکاس ثروتهای مادی یک شخص نیست، بلکه انعکاس ثروتهای معنوی و احساسی او است. موضوعات مرتبط: نوشته [ دوشنبه 27 آذر1391 ] [ 7:11 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
![]() من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا ! من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت ! معلم گفته بود انشا بنویسید موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟ من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ! معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچه ها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید ! سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود ! من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه ! برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود ! وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند ! زندگی ادامه دارد ... هیچ وقت پایان نمی گیرد ... من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است !!! تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است !!! او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!! من، تو، او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟ هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او ؛ و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ... موضوعات مرتبط: نوشته [ شنبه 25 آذر1391 ] [ 11:15 قبل از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
هیچ وقت این دو جمله رو نگو: هیچ وقت با این دو نفر همصحبت نشو: هیچ وقت دل این دو نفر رو نشکن: هیچ وقت این دو تا کلمه رو نگو: هیچ وقت این دو تا کارو نکن: …هیچ وقت این دو تا جمله رو باور نکن : همیشه این دو تا جمله رو به خاطر بسپار: همیشه دوتا چیز و به یاد بیار: همیشه به این دو نفر گوش کن: موضوعات مرتبط: نوشته [ پنجشنبه 16 آذر1391 ] [ 10:34 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
موضوعات مرتبط: نوشته [ پنجشنبه 16 آذر1391 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
حکایـت زنـدگی دختـری که چـون عروسـک است
خانم ونوس پالرمو که فقط 15 سال دارد همانند عروسک ها زندگی میکند. وی اخیرا به یک پدیده اینترنتی تبدیل شده و جالب است بدانید ویدئوی آرایش کردن او در یوتویوب تاکنون بیش از 30 میلیون بازدید کننده داشته است. این دختر اهل لندن است و هر روز با تلاش و بهره گیری از تکنیک های آرایشی خود را به یک عروسک زنده تبدیل میکند. او که اخیرا به همراه مادرش در یک برنامه زنده تلویزیونی حضور داشت تاکید میکند که اگرچه شبیه عروسکها لباس میپوشد و آرایش میکند اما یک دختر طبیعی است و زندگی نورمالی دارد. وی در مصاحبه اش گفته است یک دختر معمولی در مدرسه است که علاقه زیادی به ریاضیات دارد و دوستان زیادی در مدرسه دارد که دوست دارند مثل او لباس بپوشند. وی میگوید که برای انتخاب لباسهایش از مادرش کمک میگیرد. به عقیده وی هرکسی میتواند آنطور که مایل است زندگی کند و این درست نیست که مردم از رویاهای خود فرار کنند. وی معتقد است اگر دیگران از او الگوبرداری کنند میتوانند در رویاهای خود زندگی کنند. ونوس پالرمو یک دختر سوئیسی است که از سن 11 سالگی به همراه خانواده اش به انگلستان مهاجرت کرده است. او قادر به تکلم به 5 زبان زنده دنیاست. گفتنی است خیلی از بازدیدکنندگان ویدئوهای او از او انتقاد کرده و گفته اند: آرایش کردن برای یک دختر 15 سال کار مناسبی نیست و او با این کارها باعث میشود نوجوان تشویق شوند که خود را تغییر دهند و از زندگی واقعی دور شوند. او میگوید تنها 15 دقیقه طول میکشد تا خود را به صورت یک عروسک زنده آرایش کند. اخیرا در کشورهای شرق آسیا نیز زنان زیادی با صرف ساعتها وقت و هزینه و اعمال جراحی خود را به صورت عروسک و باربی و شخصیتهای انیمیشنی تبدیل میکنند
[ دوشنبه 22 آبان1391 ] [ 0:36 قبل از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است. آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فرا گیر نرسیده بود. استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد. در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت: این کار شما تروریسم خالص است! پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت:آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می کنند... هم را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!! وقتی رامش قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی... خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند موضوعات مرتبط: داستان [ دوشنبه 22 آبان1391 ] [ 0:26 قبل از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصه ی مهر تو شنید
چشم تو مرا به شب خاطره برد
در سینه دلم از تو و یاد تو تپید
در سینه ی سردم ، این شهر سکوت
دیوار سکوت به صدای تو شکست
شد شهر هیاهو ، این سینه ی من
فریاد دلم به لبانم بنشست
خورشید منی ، منم آن بوته ی دشت
من زنده ام از نور تو ای چشمه ی نور
دریای منی ، منم آن قایق خرد
با خود تو مرا می بری تا ساحل دور
کنون تو مرا همه شوری و صدا
کنون تو مرا همه نوری و امید
در باغ دلم بنشین بار دگر ای پیکر تو ، چو گل یاس سپید
موضوعات مرتبط: نوشته [ جمعه 19 آبان1391 ] [ 1:15 قبل از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
به همه خواهم گفت ؛ به نسیمی که گذر خواهد کرد ؛ به شهابی که درخشید به شب ؛ به شب روشن پاک ؛ به سپیدار بلند ؛ به پرستو که غمین ترک کند لانه خویش ؛ به همه خواهم گفت ؛ به شرابی که به پیمانه تو میرقصد و ترا مست کند شب همه شب ؛ من به هر کوچه که تو می گذری ؛ کوچه هایی که پر از خاطره است ؛ به همه خواهم گفت که تو را دوست دارم ؛ که تو را دوست دارم !.....
موضوعات مرتبط: نوشته [ جمعه 19 آبان1391 ] [ 1:7 قبل از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
متن زیرتقریبا سرگذشت اکثر کسانیست که قدر عزیزترین چیز زندگیشون را نمیدونند و شاید سرگذشت تک تک ماهاست : وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی. وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی ! وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر میکردی وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی وقتی که 11 ساله بودی اون، تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازش تشکر کردی که زحمت کشیده ! وقتی که 12 ساله بودی، اون، تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکنی و اینجوری ازش تشکر کردی وقتی که 13 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، اینجوری ازش تشکر کردی: تو سلیقه ای نداری، من هر جور راحتم زندگی میکنم! وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن زدن یک تلفن یا نوشتن حتی یک نامه ساده وقتی که 15 ساله بودی، اون، از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اینجوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملا در بره وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردش میکردی وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی وقتی که 18 ساله بودی، اون، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون همون جا خشکش زد وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم، ازش تشکر کردی وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم، فکرای تو قدیمی است و دنیا عوض شده وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه میکنی؟! وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بجای کادو یه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتی : اون اثاثیه ها چقدر قدیمی هستن وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر، لطفاً، با من کل کل نکنید اعصاب ندارم وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسلیت گفتی وقتی که 50 ساله بودی، اون، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی و سپس، یک روز بهت میگن مادرت در تنهائی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه ... موضوعات مرتبط: نوشته [ شنبه 22 مهر1391 ] [ 11:57 بعد از ظهر ] [ . ☆ . (Mahdi...j00o!o00n) . ☆ . ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||